خرید بک لینک
تولد بهاردهم آذرماه سال ۱۳۸۶ بود خاطرم هست حدود ۹ ماه قبل ی روز بعدازظهر مریم به‌اتفاق دختر عمه بزرگم وارد خونه شدن و مریم با نگرانی گفت که بارداره تازه نزدیک به یک‌سال از ازدواجمان گذشته بود و ما اصلاً انتظار فرزند نداشتیم . من حیرت کرده بودم، هم خوشحال بودم و هم ترسیده بودم فکر می‌کنم همه پدرها وقتی برای اولین‌بار خبر بچه‌دار شدنشان را می‌شنون بیشتر دچار ترس میشن . تو خونه پدرم ما چهر تا برادربودیم و خواهری نداشتیم .در کل فامیل پدری ۳ دختر داشتیم که یکی از اون‌ها همسر منه ، خانواده‌ای دقیقاً ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین محمودی تاريخ: چهارشنبه 25 شهريور 1405 ساعت: 21:35

من علیرضا بوالحسنی متولد 1360 در شهر اراک هستم . از قدیم گفتن بعضی خاطرات هست که ادم باید با خودش به گور ببره اما بعضی خاطرات حیفه که به گور بره .تصمیم دارم تا اونجایی که میشه خاطراتی رو که دارم تعریف کنم و اونهایی رو هم که نمیشه به گور ببرم . بعضی از این خاطراتی که مینویسم چیزهاییه که از دیگران نقل شده شاید من اصلا توش نبودم ولی اونقدر شنیدم که انگار دارم می بینمشون . توی این بلاگ حرفهایی زده میشه که شاید هیچ کجا نتونم بگم و نظراتم در مورد مسایل پیرامونم رو مینویسم که البته برداشت کاملا شخصی از اتفاقاته صرفا شخصی برپایه اطلاعات و داوری های ناقص خودم نوشته میشه . ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین محمودی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 5:44

ذوریاستی شروع کرد به داد و بیداد و همه رو از خواب بیدار کرد و التماس من و بقیه میکرد که بیدار بشن.وقتی ازش پرسیدیم چی شده گفت سالن روح داره بهش گفتم روح کجا بود معلوم شد نور که میخوره به عکس شهید اینطور به نظر میاد که داره پلک میزنه . خلاصه نزاشت ما بخوابیم و بلند شد آمپلی فایر سالن رو روشن کرد و شروع کرد آواز به خوندن ساعت 3 شب. البته فقط اواز نبود کلی مزخرف و فحش هم چاشنیش بود و بقیه هم همراهی میکردیم خلاصه صدا به صدا نمیرسید وسط این مراسم من متوجه شدم انگار دارن درب سالن رو از جا درمیارن . رفتم درب رو باز کردم و پلیس پشت درب بود وقتی منو تو لباس نظامی دید افسره جا خورد و پرسید داستان چیه بعد کلی توضیحات بهم گفت : همسایه ها زنگ زدن 110 و میگن ی مشت دیوانه دارن تو سالن دادو بیداد میکنن ، ما فکر میکردیم صدا بیرون نمیره وقتی رفتم تو خیابون بچه ها هنوز مشغول داد و بیداد بودن و انگار داشتیم وسط خیابون داد میزدیم . تو همین گیر و دار حالا داد میزدن و به من فحش میدادن که بیام داخل . افسره بنده خدا ازم خواهش کرد بچه ها رو ساکت کنم گفت اگه ی بار دیگه مردم زنگ بزنن 110 میاد همه مون رو کت بسته میبره . ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین محمودی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 5:44

ذوریاستی شروع کرد به داد و بیداد و همه رو از خواب بیدار کرد و التماس من و بقیه میکرد که بیدار بشن. وقتی ازش پرسیدیم چی شده گفت سالن روح داره بهش گفتم روح کجا بود معلوم شد نور که میخوره به عکس شهید اینطور به نظر میاد که داره پلک میزنه . خلاصه نزاشت ما بخوابیم و بلند شد آمپلی فایر سالن رو روشن کرد و شروع کرد آواز به خوندن ساعت 3 شب. البته فقط اواز نبود کلی مزخرف و فحش هم چاشنیش بود و بقیه هم همراهی میکردیم خلاصه صدا به صدا نمیرسید وسط این مراسم من متوجه شدم انگار دارن درب سالن رو از جا درمیارن . رفتم درب رو باز کردم و پلیس پشت درب بود وقتی منو تو لباس نظامی دید افسره جا خورد و پرسید داستان چیه بعد کلی توضیحات بهم گفت : همسایه ها زنگ زدن 110 و میگن ی مشت دیوانه دارن تو سالن دادو بیداد میکنن ، ادامه مطلب

برچسب: بزرگداشت, نویسنده: آروین محمودی تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1396 ساعت: 17:50

بقیه (بابام اینا) به جز من صندلی گیرشون اومد و من موندم سرپا همون موقع یک آقای نسبتا چاق بسیار خوشرو که البته ی کم رنگ پوستش جلب توجه میکرد به مهربانی بلند شد و جاش رو به من داد و خودش رفت ی صندلی تاشو فلزی اورد و نشست کنارم توی راهرو سینما {این مرد بزرگوار مرحوم استاد ناصر شهپسند بود که بعدها افتخار شاگردیش رو داشتم} بهر حال کلی ادم ایستاده بودند توی راهروهای کناری و غوغایی بود فکر کنم بعد انقلاب اولین کنسرتی بود که توی اراک برگزار میشد. اول گروه دلنوازان (اگه اسمش رو درست بگم) به رهبری مهرداد دلنوازی و خوانندگی جناب رستمیان و سنتور اقای ثابت اومد روی سن البته بقیه رو نمیشناسم و اصلا یادمم هم نیست. برنامه فوق العده ای بود . و بعدش نوبت به اساتید پایور و اسماعیلی رسید ،هلهله ای بود . کلی ادمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین محمودی تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1396 ساعت: 17:50

سلام سلام به دوستان عزیزم این وبلاگ جهت درج خاطرات و مطالب روزمره ایجاد شده امیدوارم کار امد باشه + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 21:55 ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین محمودی تاريخ: يکشنبه 21 آبان 1396 ساعت: 2:16

من علیرضا بوالحسنی متولد 1360 در شهر اراک هستم . از قدیم گفتن بعضی خاطرات هست که ادم باید با خودش به گور ببره اما بعضی خاطرات حیفه که به گور بره . تصمیم دارم تا اونجایی که میشه خاطراتی رو که دارم تعریف کنم و اونهایی رو هم که نمیشه به گور ببرم . بعضی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین محمودی تاريخ: يکشنبه 21 آبان 1396 ساعت: 2:16

امروز بعد مدتها فیلم تایتانیک رو مجددا دوباره دیدم . یادمه کلاس دوم دبیرستان بودم که این فیلم اکران شد .اون موقع ها خبری از سی دی و ... نبود فقط با ویدیو میشد فیلم ببینی . بهترین دوست دوران او ن سالهای من، میثم اسکندری بود . ما خبردار شدیم که دایی بزادامه مطلب

برچسب: تایتانیک, نویسنده: آروین محمودی تاريخ: يکشنبه 21 آبان 1396 ساعت: 2:16

از قضا همون موقع ی خروس همون دور و بر می پلکیده که انگشت آقا رو برمیداره و پا میذاره به فرار و نمیتونن بند انگشت عمو مری رو از خروسه بگیرن. خلاصه بابام بهم خبر داد که باید برم بیمارستان بالا سر مرتضی .خاطرمه ماه رمضون بود ولی یادم نیست چه سالی بود . ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین محمودی تاريخ: يکشنبه 21 آبان 1396 ساعت: 2:16

چند روزیه که درگیر مرگ پدر یکی از دوستان عزیزم شدم . مرگهایی که اتفاق می افته برای من زنگ خطری رو به صدا در میاره .بقول عموی بابام ی نفر به سر صف نزدیکتر شدیم و خدا میدونه هر روز چقدر داریم به سر صف نزدیک میشیم. من مرگ رو ی نعمت هولناک میدونم که در عادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین محمودی تاريخ: يکشنبه 21 آبان 1396 ساعت: 2:16

صفحه بندی