انگشت عمو مرتضی

خرید بک لینک
از قضا همون موقع ی خروس همون دور و بر می پلکیده که انگشت آقا رو برمیداره و پا میذاره به فرار و نمیتونن بند انگشت عمو مری رو از خروسه بگیرن.

خلاصه بابام بهم خبر داد که باید برم بیمارستان بالا سر مرتضی .خاطرمه ماه رمضون بود ولی یادم نیست چه سالی بود .

رفتیم بیمارستان ولیعصر اراک که فکر کنم شهرت جهانی داره ، از بس بیمارستان آشغالی بودو البته هنوزم هست.

عمو مرتضی رو بردن اتاق عمل ، همون موقع هم ی پسره رو اورده بودن که بنده خدا از بالای داربست افتاده بود توی چاه و خانوادش اونجا بودن ، پدرش ی پیرمرد آروم با ی چهره دوست داشتنی بود .

پشت درب اتاق عمل نوشته بودن مسیر یکطرفه- به کشتارگاه خوش آمدید - برای روح تازه گذشته صلوات و ...

منم که حسابی خسته و کلافه بودم مرتب پشت درب اتاق عمل از این ور به اونور رژه میرفتم خلاصه پدر پسره اومد سراغم و ازم پرسید که مریضم کیه و از این جور سوالها .

وقتی دید من خیلی بی تابم کلی منو دلداری میداد که اشکالی نداره امیدت به خدا باشه و از این حرفا منم توی دلم به بنده خدا میخندیدم که اگه عمو مرتضی رو ببینه چی میشه ؟

از اتاق عمل هم منو و هم اونها رو بعنوان همراه بیمار صدا زدن چون میخواستن مریضها مون رو بدن ببریم تو بخش .

اول عمو مرتضی رو اوردن اون موقع هم حسابی چاق و سرحال بود ی طرفی لم داده بود روی تخت ی دستش نسبتا زیرش بود و اون یکی دستش رو که بند انگشتش کنده شده بود گرفته بود هوا و نوک انگشتش رو ی ذره باند پیچی بود ، پیرمرد بنده خدا وقتی عمو مری رو دید نگاه معنی داری به من کرد و گفت واسه این اینقدر ناراحت بودی

خلاصه عمو و اون پسره رو بردیم به سمت بخش .

پسره همه جاش باند پیچی شده بود و فقط چشماش معلوم بود .تو مسیری که میخواستیم بریم به سمت بخش یه رمپ که سربالایی بود وجود داشت من داشتم عمو مرتضی رو با تختش هل میدادم که بره بالا وسط مسیر یهو گفت نگه دار از رو تخت پرید پایین و رفت به سمت عقب و قتی برگشتم دیدم رفته کمک پیرمرده داره تخت هل میده من دیگه از شدت خنده نتونستم خودم رو نگه دارم و اونم تخت هل میداد.

مرگ...

ما را در سایت مرگ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 127 تاريخ: يکشنبه 21 آبان 1396 ساعت: 2:16

صفحه بندی