تولد بهار
دهم آذرماه سال ۱۳۸۶ بود خاطرم هست حدود ۹ ماه قبل ی روز بعدازظهر مریم بهاتفاق دختر عمه بزرگم وارد خونه شدن و مریم با نگرانی گفت که بارداره تازه نزدیک به یکسال از ازدواجمان گذشته بود و ما اصلاً انتظار فرزند نداشتیم . من حیرت کرده بودم، هم خوشحال بودم و هم ترسیده بودم فکر میکنم همه پدرها وقتی برای اولینبار خبر بچهدار شدنشان را میشنون بیشتر دچار ترس میشن .
تو خونه پدرم ما چهر تا برادربودیم و خواهری نداشتیم .در کل فامیل پدری ۳ دختر داشتیم که یکی از اونها همسر منه ، خانوادهای دقیقاً مردانه و دراینبین من صاحب دختر شدم چه اتفاق هیجانانگیزی بود .
بهار
خاطرم نیست که این اسم را چطور انتخاب کردیم ولی خوشحالم از این انتخاب
بعدازظهر روز دهم آذر بهاتفاق مریم جهت معاینه به پزشکش مراجعه کردیم و اون هم بلافاصله دستور بستری داد . من واقعاً گیج و منگ بودم ، نگران و ترسیده و هیجانزده تا حدود ۱۲ شب در بیمارستان منتظر به دنیا اومدن بهار بودیم شاید باور کردنی نباشه ولی از فشار استرس تهوع گرفته بودم . وقتی بابام به بیمارستان اومد و اون وضع خراب من را دید من رو به خونه فرستاد ۲۶ سالم بود خام خام خام داشتم پدر میشدم داشتم صاحب ۱ دختر میشدم تو وجودم چه غوغایی بود روز آینده صبح کت شلوار دامادی را پوشیده ماشین داداشم مهدی روگرفتم و با ی دستهگل به استقبال بهار و مریم رفتم .
هنوزم تصویر اون لحظه مفصلاً برام روشنه : مریم با رنگ و روی پریده و ضعیف از فشار زایمان روی تخت خوابیده بود و بهار هم کنارش توی یه پتوی زردرنگ پیچیده شده بود کمی سبزه بود با چشمهای کوچولو و دستهای ظریفش خیلی کم مو بود و خواب بود و اون اتفاق برای من همونجا افتاد . عاشق شدم !! ولی این عشق یه چیز دیگه بود با تمام وجود احساس میکردم حالا دیگه واقعاً بزرگتر شدم انگار مدال طلای المپیک رو بهم داده بودند وقتی بهار رو توی بغل من گذاشتن. یک روزی بابا حسین مرحومم (پدربزرگ مادریم) وقتی بهار نوزاد بود و تو بغلم بود بهم گفت ازین به بعد باید خیلی بیشتر مراقب خودت باشی دخترها وقتی بزرگ میشن نگاهشون دنبال سر باباشونه.
زندگی برای ما بازیهای عجیبغریبی رقم زده. اون روزی که بهار به دنیا اومده بود قبلاز اینکه بغلش کنم کنار تخت وایستادم و دستاشو گرفتم انگار میخواستم بهش بفهمونم که من پدرتم و حاضرم کوه را برای تو جابجا کنم و اون روزی هم که از پیش ما رفت کنار تختش بودم و دستاشو گرفته بودم امیدوار بودم صدام رو بشنوه و حضور من رو حس کنه امیدوار بودم برگرده اما در برابر مرگ اونقدر ناتوان بودم که نمیتونستم برای بچهام هیچ کاری بکنم.
بهار عزیزم
تولد تو بهترین و لذتبخش ترین اتفاق زندگیم بود تو این فرصت رو به من دادی تا برای مدتی هرچند کوتاه طعم شیرین پدر دختری مثل تو بودن رو بچشم . نمیدونم الان کجایی یا چه میکنی اما برای ابد تو دختر منی . این اواخر که خانمی برای خودت شده بودی با غرور تمام کنارت اینور اونور میرفتم ذوق قد بلندت رو میکردم راستش به خودم افتخار میکردم که دختری مثل تو دارم.
غم نبودنت همیشه کنارمه ، اما شادی خاطراتت هم هیچوقت منو تنها نمیذاره . هرروز که از این زندگی میگذره به دو دلیل شکر میکنم : اولیش اینه که یک روز دیگه در کنار خانواده و عزیزانم بودم و دومیش هم اینه که یک روز دیگه به دیدن تو نزدیکتر شدم
تولدت مبارک عزیزترینم
1403/09/10 سه سال بعد از رفتنت
برچسب:
نویسنده: آروین محمودی